غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

295

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

المستنجد باللّه يوسف پسر المقتفى لأمر الله مقتفى را بيمارى سخت شد . پسرش يوسف وليعهد او بود . مقتفى را زنى سوگلى بود كه خلافت را براى فرزند خود ابو على مىخواست . اين زن چند تن از كنيزان را فراخواند و هر يك را كاردى داد و گفت چون يوسف براى ديدار پدر آمد او را فرو گيرند و كارد زنند تا بميرد . يوسف را خواجه سرايى بود خرد سال كه گاهگاهى او را مىفرستاد تا از حال پدر خبر گيرد . آن خواجه كنيزان را ديد كه هر يك كاردى در دست دارند . نزد يوسف بازگشت و حال بگفت . يوسف استاد الدار « 584 » را بخواند و با چند تن از فراشان به خانهء پدر رفت . يوسف در زير لباسهاى خود زره پوشيده و شمشيرى به دست گرفته بود . چون قدم به درون خانه نهاد يكى از كنيزان برجست و كاردى بر او نواخت و مجروحش ساخت . ديگرى نيز كاردى حوالهء او كرد . يوسف بانگ زد و استاد الدار و فراشان بيامدند . كنيزان بگريختند . يوسف برادر خود ابو على و مادرش را بگرفت و به زندان انداخت . آن كنيزان را نيز دستگير كرده بياوردند . بعضى را بكشت و بعضى را در آب غرق كرد . چون مقتفى بمرد پسرش يوسف به گرفتن بيعت نشست . با او بيعت كردند و المستنجد باللّه لقبش دادند . در ماه ربيع الاول سال 555 به نام او خطبه خواندند . در سال 556 در ماه صفر الفائز عيسى پسر الظافر اسماعيل خليفهء علوى مصر از دنيا برفت . مدت خلافت او شش سال بود . پس از او عبد الله پسر يوسف بن الحافظ كه وليعهد او بود به خلافت رسيد و العاضد لدين الله لقب يافت . او آخرين خليفهء علوى مصر بود . در سال 559 شاوُر وزير العاضد لدين الله خليفهء مصر از ضرغام كه با او در امر وزارت منازعت داشت بگريخت و به شام رفت و به نور الدين پناه برد . شاور از او خواست كه لشكرى با او همراه كند تا به مصر رود و منصب خويش به دست آورد و در عوض ثلث دخل آن بلاد را به او دهد . نورالدين به بسيج سپاه پرداخت و اسد الدين شيركوه را بر آن فرماندهى داد . اين سپاه كه شاور نيز با آن همراه بود روانهء مصر شد . چون اسد الدين شيركوه و سپاهش به بلبيس رسيدند برادر ضرغام با لشكر مصر با او رو به رو گرديد و منهزم شد . ضرغام از قاهره برفت و به قتل رسيد . برادرش نيز كشته شد . شاور خلعت يافت و به وزارت بازگشت . اسد الدين در بيرون